خب، شاید با جو حاکم بر این سایت آشنا باشید، و همینطور با آدمهایی که در این سایت مطلب مینویسن، این سایت مثل سایتهای معمول و معقول سینمایی فارسی زبان دیگه اخبار به روزی نداره و تمام فیلمهای اکران شده و جدید رو پوشش نمیده ولی چیزی که از خروجی فیدهای این سایت بیرون میاد تماما از علایق و سلایق نویسندگانش بیرون میاد و زیاد به عرف سایتهای سینمایی توجهی نداره، در واقع ما فیلمهایی و خبرهایی رو پوشش میدیم که در وحلهی اول مورد توجه و علاقهی خودمون هست و این علاقه رو میخوایم با دیگران که ممکنه در این علایقه مشترک باشند سهیم میکنیم!
بعضی فیلمها هستند که جدا از داستان و ساختار فیلمسازیشون یک چیز دیگر هم توی چنتهشون دارن، اونهم طعم زهرآورشون هست، چیزی که مثل نیش مار، آنی زهرشون رو وارد بدن بیننده میکنن و ممکنه کرختی ناشی از زهر فیلم روزها توی بدن ببینده باقی بمونه! فیلمهایی که نگاهی مستقیم و واقعبینانه به شخصیت قهرمانهاش میندازه و ضعفهای شخصیتی و ناتوانی های شخصیتیشون رو بدون هیچ مثبت اندیشی بیمورد به خورد بیننده میده! از این رو و به سبب نشان دادن واقعیت روانشناختی که ممکن هست در تمام ماها وجود داشته باشه، فیلم نمایی تلخ پیدا میکنه و انسان به درون خودش میکشه! فیلمهایی که در این مقاله با نام فیلمهای مالیخولیایی نام برده میشند!
- یک نکته اینکه فیلمها براساس هیچ معیاری مرتب نشدند و شدیدا بستگی به حافظهی نویسنده دارد.
–

Oldboy
Director: Chan-wook Park
Writers: Garon Tsuchiya
Oldboy یا پیرپسر دومین فیلم از سهگانهی انتقامِ چان ووک پارک، کارگردان مشهور و صاحب سبک کرهای است، فیلمی که بدون حتی یک ثانیه تعارف از همون ثانیههای اولی زهر مسموم خودش رو وارد بدن میکنه. قهرمان فیلم در ابتدای فیلم ربوده و به یک زندان خصوصی فرستاده میشه، زندانی که آدمها رو به دلیل جرمهای انسانی زندانی میکنه، زندانی که قهرمان فیلم رو پانزده سال به جرم پرحرفی حبس میکنه و دای سو-او، قهرمان فیلم بعد از آزادی تازه به علت زندانی شدن خودش پیمیبره و درصدد انتقام از شخصی که منجر به زندانی شدن او شده بر میآد، غافل از اینکه تمام این مراحل خود، منجر به انتقام گیری شخص دیگری از او میشه!
فیلم به خاطر سالهایی که در زندان به سر میبره، به خاطر پانزده سال تنهایی در زندان، به خاطر عقدههایی انسانی که بر اثر این سالها زندانی بودن در او رشد کرده، به خاطر سکانس پایانیاش و به خاطر نوع نگاه صبورانه انتقام گیریاش، یک فیلم مالیخولیایی ناب است !

American History X
Director: Tony Kaye
Writer: David McKenna
فیلم در مورد تندروی های اعتقادی است، در مورد سالهایی که در امریکا نژادپرستیهای تندروی علیه سیاهوستان امریکایی صورت میگرفت، فیلم از نظر داستان روند معمولی دارد ولی، تنها سکانس میانی فیلم هست که انقدر قوی و اثرگذار وارد جان و روح ببیننده میشود که تا آخر فیلم دست و دلش برای ادامه دادنش میلرزد! صحنه ای که درک با بازی ادوارد نورتون یکی از سیاههایی که برای دزدی به خانهاش آمدهاند را به طرز فجیحی میکشد! یکی از فجیحترین قتلهای سینما !

Memento
Director: Christopher Nolan
Writers: Jonathan Nolan
فیلم اولین فیلم بلند کریستقر نولان است، فیلمی که بیشتر از آنکه موضوعش متمرکز داستانی جنایی باشد، در مورد فقدان حافظه است، که ممکن آدم را تا پای جنون هم ببرد، حرف از مرگ قسمتی از مغز است که وظیفهی نگهداری از حافظه را به عهده دارد، شاید تنها پیرمردهای ۷۰ساله بتوانند تمام و کمال اثر نابودکنندگی فقدان حافظه را درک کنند و آدمهای جوانتر تنها با بردن یک نام آلزایمر یا فراموشی راحت از کنارش بگذرند! داستان در مورد مردی است که حافظهاش انقدر کوتاه است که مجبور است برای بیادآوری مسائل زندگیاش از آنها عکس بگیرد و یا مسائل مهمترش را روی تنش خالکوبی کند! زنش به قتل میرسد و حالا او با این شرایط ذهنی مجبور است قاتل زنش را پیدا میکند، ولی نولان به همین اکتفا نکرده و خط داستانی فیلمش را از انتها به ابتدا تدوین کرده، یعنی فیلم از سکانس پایانی شروع میشود و در آخر به سکانس ابتدایی ختم میشود!
کلنجار رفتنهای لئونارد، قهرمان فیلم با مشکل فقدان حافظه اش در یک طرف و معکوس بودن خط داستانی فیلم در طرف دیگر، فیلم را با یک معجون زهرآلود مواجه ساخته !

Eternal Sunshine of the Spotless Mind
Director: Michel Gondry
Writers: Charlie Kaufman
چارلی کافمن ثابت کرده که دارای یک ذهن بیگانه است، ذهنی که دارای یک سری دالانهای تودرتوییست که برای واردشدن به هر دالان نیاز به ساعتها راه رفتن است! فیلم با این عاشقانه و پر از شادهایی از جنس جیم کری است ولی فلسفهی وجودی مالیخولیایی بودن فیلم برای وجود شرکتی است که قادر به پاک کردن حافظه از یک شخص خاص از ذهن است!
جوئل بریش با بازی جیم کری که یکی از بهترین بازیهای جیم کری است، یک روز در مترو با دختری آشنا میشود و منجر به علاقهمند شدن جوئل به دختر میشود، ولی روزی نامهای از طرف یک شرکت به دستش میرسد که عنوان کرده دختر مورد علاقه اش او را از حافظهاش پاک کرده و از او خواسته میشود که دیگر مزاحم دختر نشود! نیش تلخ فیلم وارد بدن میشود و آرام آرام آدم را کرخت میکند تا آنجا که جوئل بعد از بالاپائین زدنها متوجه میشود که دختر واقعا دیگر او را نمیشناسد و تصمیم میگیرد خودش هم به آن شرکت برود و تقاضای پاک کردن خاطرات دختر از حافظهاش شود، سکانسهایی که نشان میدهد خاطرات داخل ذهن جوئل یکی از بعد از دیگری پاک میشوند و او و دختر یکی بعد از دیگری از خاطرات فرار میکنند و در آخر در یک کلبهی ساحلی که آخرین مکانی بوده که همدیگر را ملاقت کرده بودند برای همیشه خاطراتش از دختر پاک میشود.
اما در سکانس پایانی بعد پاک شدن خاطراتش، دوباره با همان دختر در همان مترو ملاقات میکند و منجر به دوست شدنشان میشود! و این سیکل مریض زندگی مدرنیته ادامه میابد و اگر مایکل گندری کارگردان فیلم پشیمان نمیشد تا پیری هم ادامه میافت!
نگران اسپویل شدن داستان نباشید، لذت فیلم در همان لحظات آشنایی و سفر در خاطران جوئل بریش است، همان زهر اصلی فیلم!

Fight Club
Director: David Fincher
Writers: Chuck Palahniuk
فایت کلاب چیزی نیست جز مانیفست درون آدمی! چیزی که در فیلم ضایعهاش به چشم بیماری دوشخصیتی نمایان میشود!
داستان مردی است که مشکلات شدید روحی دارد و نه در زندگی اجتماعی و نه در زندگی شخصی آرامش ندارد، شبی با کسی آشنا میشود که نقطهی مقابل او از نظر شخصیتی است، هر چقدر او بزدل و درونگراست، تایلر افسارگسیخته و برونگراست، دوستی این دو منجر به نفوذ شخصیتی تایلر به قهرمان داستان است تا آنجایی که این دو اول دست به تاسیس باشگاهی زیرزمینی میزند که در آن آدمها شبها دست به مبارزه با هم میزنند و تا پای له کردن همدیگر هم میروند، جایی که آدمها مشکلات خودشان را با لتوپار کردن همدیگر حل میکنند و کمبودهای شخصیتی خودشان با مبارزه کردن جبران میکنن، کار تا جایی پیش میرود که این باشگاه زیرزمینی تبدیل به یک گروه بزرگ آنارشیستی در شهر میشود که کارش برهم زدن نظم و عرف قوانین شهری است! این فوران شخصیتهای افسارگسیخته است، چیزی که قهرمان داستان را از یک آدم منزوی و گوشهگیر به آدمی هنجارشکن و افسارگسیخته تبدیل میکند، چیزی که تایلر به او نشان میدهد چیزی جز جوهرهی وجودی خودش نبوده! اما داستان تا به اینجا ختم نمیشود، تایلار چیزی جز شخصیت درونی خودش نبوده، چیزی که در ذهنش نمود بیرونی پیدا کرده و او را منجر به شناختن خودش کرده، سکانس پایانی فیلم تیر خلاصی است به مغز تماشاگر!

Irréversible
Director: Gaspar Noé
Writer: Gaspar Noé
این فیلم فرانسوی صرفا به خاطر طولانی بودن سکانسهای تکبرداشته یا خط داستانی معکوسش یک فیلم مالیخولیایی نیست، فضای قرمز و جنون آمیز فیلم، نحوی فیلمبرداری دیوانه کنندهاش که چیزی جز یک استرس اعصابخرد کن نیست، موسیقی که پر از نویزهای اضافه ایست که مغز آدم را آنقدر خسته میکند که در آن قرمزی فیلم و سرگیجه آوری دوربین، چیزی جز یک بیهوشی ناشی از مسمومیت نصیب آدم نکند!

Requiem for a Dream
Director: Darren Aronofsky
Writers: Hubert Selby Jr
این فیلم شاید سرآمد تمام فیلمهای داخل این مقاله است، فیلمی که معنای واقعی یک فیلم مالیخولیایی است، فیلمی که جنبه ی سیاه زندگی آدمهایی که در عشق و مواد به یک اندازه اسیر هستند! آدمهایی که تاوان زندگی کردن را به نابودکنندهترین حالت پس میدهند، زندگی آدمهایی که فقط میخواهند زندگی کنند و نمیدانند به چه قیمتی. داستان غلبهی سیاهی است بر آدمهایی که برای رسیدن به آرمانهاشون تباه میشند.
داستان، روایت چهار آدم است که هر کدام به طریقی قربانی خوشباوریهای خود از آنچه لذتبردن تقلی میکنند میشوند. روایت اعتیاد است، اعتیاد به هرچیزی که وقتی از یک مرزی گذشت تمام داشتههای آدمی را نابود میکند! از ذهن و شعور یک زن مسن گرفته تا عشق بین دو نفر همه را نابود میکند و در آخر هر چهار نفر که هر کدام در جایی محکوم به تاوان پس دادن زندگیشان هستند ، روی تخت به مانند جنینی در شکم مادر مچاله میشوند.

The Jacket
Director: John Maybury
Writers :Tom Bleecker/Marc Rocco
“من بیستوهفت سالم بود، وقتی که برای اولین بار مردم”
این تکجمله در اول فیلم کافی است تا بیننده را برای آن چیزی که میخواهد نشان دهد، آماده کند!
جک استارکس که نقشش را آدریان برادی بازی میکند در یک بیمارستان روانی برای معالجه بستری شده است، آن هم به روشی کاملا قدیمی! برای درمانش او را داخل ژاکتی قرار میدهند که کاملا او را زندانی میکند و با دارویی او را بیهوش میکنند و داخل یکی از قفسههای سردخانه قرار میدهند! جک وقتی به هوش میآید خود را در وسط شهری میبیند و تا پایان درمانش در قفسهی سردخانه زندگی جداگانهای را در آنجا سپری میکند. زندگی که گذری از زمان حال به زمان آینده است که باعث میشود زندگی تازهای را در آنجا تجربه کند و سعی میکند جلوی ادامهی درمانش به آن صورت را بگیرید، ولی قطع درمان مساوی با قطع شدن او با آن دنیا و آن آدمهایی که در آنجا با آنها آشنا شده و زندگی تازهای است که در آنجا تجربه کرده است. تصور انسانی که در سردخانه خوابانده میشود و وارد زندگی دیگری میشود در کنار بازی دردآور آدریان برادی ، انسان را بعد از دیدن فیلم کرخت میکند.

۲۵th Hour
Director: Spike Lee
Writers: David Benioff
بیستوپنج ساعت از آخرین روز زندگی آدمی که آزاد است تا برای آیندهی خود تصمیم بگیرد! نگاهی که او به زندگی دارد باعث میشود خودش را برای جرمی که مرتکب شده تحویل دهد. او فکر میکند که اگر خودش را معرفی نکند چه میشود؟ ممکن است در آینده با دختری که دوستش دارد ازدواج کند، صاحب بچه شوند، پیر شوند و بچههایشان دارای بچه شوند و در آخر این مسیر چیزی جز مشتی شادیهای زودگذر نصیبش نمیشود و پیری و فرسودگی در آخر گریبانش را میگیرد! او بیستوپنج ساعت باقی عمرش را در کنار دوستانش میگذراند و کارهای ناتمامش را تمام میکند و با فکر اینکه آینده چیزی جز این نیست که ما برای خود خوشآیند تصورش میکنیم راهی زندان میشود. ریتم کند و بازی آرام ادوارد نرتون نه تنها فیلم را کسلکننده نکرده بلکه جوری روایت میشود که بیننده در هر ساعتی که میگذرد قهرمان داستان را بیشتر و بیشتر درک و ملموستر تصور کند و این آرام و رها بازی کردن نورتن خود زهر تلخ فیلم رو دوچندان کرده!

Harsh Times
Director: David Ayer
Writer : David Ayer
فیلم با تمام داستان خطی و مستقیمی که دارد و خیلی آرام و ساده داستان خودش رو روایت میکند ولی در پایان تمام قوانین روایتی خودش رو میشکند و مثل بمب ساعتی عمل میکند که در آخرین لحظات فیلم زمانش به صفر میرسد و بوووم! همهی ذهنیت آرام تماشاگر از فیلم رو در هم میریزد. فیلم روایت دو دوست صمیمی است که در گیر پیدا کردن کار هستند و هر چه فیلم جلوتر میرود اوضاع وخامت خودش رو بیشتر نشون میدهد و دو شخصیت داستان را در خودش فرو میبرد!
برعکس فیلمهای دیگر، این فیلم سوای موضوع داستان، دست گذاشته روی شخصیت این دو آدم و ضعفها و کاستیهایی که دارند رو نشون میده و اینکه چهجوری باعث میشه این ضعفها در شرایط حساس جنبهی منفی و سیاه خودش رو نشون بده! از این رو و با این نگاه روانشانسی به شخصیتهای داستان، فیلم به هدف خودش میرسه و درسته که فیلم شاهکاری رو خلق نمیکنه ولی در مجموع فیلم خوشساختی از آب در میاد!





